تبليغاتX

•´¯¥¯`• دختر بچه اهوازی •´¯¥¯`•
 دلتنگی !
دلم تنگ شده بود !

واسه اینجا ! واسه حرفام ! واسه شماها ! واسه روزا و شبایی که مینوشتم و مینوشتم !

میخوام بازم شروع کنم ! البته اگه بشه . . . .

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در یکشنبه 30 تیر1387 و ساعت 1:58 قبل از ظهر 
 توجه ....... !!!
 

 

من

زنده هستــــــــــــــــــــــــــــم  !!!!

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 و ساعت 0:21 قبل از ظهر  
 

 

 

 

 

  من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم . . . !

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در شنبه 3 فروردین1387 و ساعت 10:34 بعد از ظهر  
 تولدت مبارک عشقولی من !!!

وبلاگم دو ساله شد !

تولدش مبارك !

چقدر زود گذشت !

ببين اينقدر سرم شلوغه كه تولدِ دوستِ خوبمو يادم رفت !

عجب آدمي ام من !!!

تولدت مبارك وبلاگِ مهربونم ! دخترِ خوبِ خودم ! بهترين دوستِ بي زبونم !!

 

 

HaPpY BirThDaY

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در دوشنبه 19 آذر1386 و ساعت 3:57 بعد از ظهر  
 

همه چيز ريخته به هم ! همه چيز قاطي شده ! اين همه چيز كه ميگم ، منظورم همه چيزه هااااااااااااا !

باور كن ، همه چيز درهم شده ! قاطي كردم بدجور ! اينورو درست ميكنم ، اونور ميريزه به هم ! اينجا رو صاف ميكنم ، اونجا خراب ميشه ! ديوونه بودم ديوونه تر شدم ! خيلي همه چيز قاطي شده ! اصلا يه جورِ ناجور شده ! نميدونم چه خبره !

بابا همه چي درست شده بود ! يهو دوباره ريخت به هم ، اونم بدجور !

هَنگِ هَنگَم ! هَنگتر از هميشه ! تو كه نميدوني چه خبره ! باور كن خيلي اوضاع ناجور شده ! نميدونم چي كار كنم !

قاطي كردم خودم ! كاراي دانشگاه كه انبار شدن يه طرف ، اين چيزا هم يه طرف ! گيجِ گيجم . . . ! نميدونم چيكار كنم ! جالبيش اينه ، درددسرايِ خودم يه طرف ، دردسرايِ اينو اونم بايد تحمل كنم ! بابا به من چه آخه ، دست از سرِ من بردارين بذارين راحت زندگيمو كنم ! بذارين يه كم خودمو جمع و جور كنم ! داره روزا پشت سرِ هم ميره و من همچنان گيجم ! تا ميخوام درست شم ، تا يه كوچولو اوضاع رو به راه ميشه ، دوباره يكي مياد جفت پا ميره تو زندگي !

خسته شدم ، از بس درست كردم و خراب شد ! آخه دختر چقدر ميخواي صبوري كني ! پس اين صبرِ لعنتيِ تو كِي تمام ميشه ؟! بَسه ديگه ! چقدر ميخواي هيجان داشته باشي تو زندگيت ! اونقدر زندگيت پرماجرا شده كه ميشه كتاب نوشت و چاپ كرد و مطمئنم پرفروشترين كتابِ سال ميشه !!!!

واااااااااااااااي ، اگه اوضاع درست شه چي ميشه ! بازم بشم همون متينِ قبلي ، بازم زندگي درست بشه ! من كه دارم زورِ خودمو ميزنم ، تا ببينيم چي ميشه !

 

 

 

پ.ن 1 : هوا سرد شده و منِ عاشقِ سرما يه لحظه هم خونه نميشينم ! گَلو دردم هم نشونه ي همين ولگردي هاي زيادِ !!!

پ.ن 2 : برو طبيبِ دلِ بيمارم رو بيار . . . . . .  !!!

پ.ن 3 : دلم واسه شبايِ تنهاييم تنگ شده ! واسه شبايي كه منتظر بودم واسه . . .  چرا اينقدر من احمقم ! چرا ؟! چرا ؟! چراااااااااااا ؟!

پ.ن 4 : نميدونم آينده چي ميشه ! مني كه از آينده هيچوقت ترس نداشتم ، حالا . . . وقتي نتوني ديگه كسي رو دوست داشته باشي ، ترس از آينده هم ميفته به جونت !

پ.ن 5 : چشمام خيلي وقته باروني نشده . . . دلم داره مي تركه . . . بغضِ داره فشار مياره و من همچنان در تلاشم خودم رو گول بزنم ، شايد بتونم همه چيز رو درست كنم . . . !

پ.ن 6 : يه آدمِ خيلي پَستِ خيلي بي معرفت پاشو گذاشته تو زندگيم ! كارِش تهِ پستيه ! ميخوام ببينم تا چه اندازه پَستِ ! پستيشو كه بهش ثابت كردم اونوقت ميدونم چيكار كنم . . . !!

پ.ن 7 : وقتي بي معرفتي ميكني ، وقتي نامردي ميكني ! منم ميشم يكي لنگه ي  خودت !!!

پ.ن 8 : حوصله ي هيچي ندارم ، حتي جواب دادنِ نظرا ! ايشالا بعدا !!!

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در جمعه 9 آذر1386 و ساعت 10:59 بعد از ظهر 
 هان ؟!

چته ؟!!!

. هيچي !

مطمئني ؟!

. اوهوم !

خوب باشه ! همينجوري ادامه بده ، مطمئن باش موفق ميشي !

. مطمئنِ مطمئنم موفق ميشم !

آره ، مثه دفه هاي پيش !

. هيس . . . ! هيچي از قبلا نگو ! گذشته واسم مهم نيس ! الان واسم ارزش داره كه دارم ميرم جلو !

باشه ، باشه ، باشه ! برو جلو ! ولي مواظب باش تو اين راهِ يهو نخوري به يه تيرِ چراغ برقي ، درختي ، چيزي ! مواظب باش ماشين نزَنِت ! حواسِت باشه يكي نياد رد شه دستاتو بگيره يهويي !

. حواسم هست ! چشامو باز كردم ! دستامم تو جيبمه ! ولي اين راهِ همش پيچ داره !

خوب مواظب باش ، تو يكي از اين پيچا چپ نكني !

. بابا ! دارم ميگم حواسم هس ! مطمئن باش اين دفعه ديگه . . . . . . . !

هوم ؟!

. هيچي ! خودم مطمئن نيستم هنوز ! كاش ميدونستم آخرِ كارام چي ميشه ! كاش آخرِ جاده معلوم بود ! كاش . . .

تا كِي ميخواي بگي كاش ؟! بَسه ديگه !

. باشه بابا ! ولي اينو مطمئن باش كه همه چيز خوبه ! فقط ديگه نميتونم بمونم تو اين خونه و با آدماش زندگي كنم ! اصلا نميتونم ! بزرگترين مشكلِ الانم اينه ! كاش يه راهِ حل بود !

بازم گفتي كاش كه ! يه كم صبر كني همه چيز درست ميشه ، فقط چند ماه !

. صبر ؟! آخه چقدر صبر كنم ؟! ديگه نميتونم ! ايوبم يه روزي صبرش تموم شد ! ولي من هنوز صبرم تموم نشده ! ميترسم از اون روزي كه ديگه نتونم صبوري كنم . . . !

خدا خودش بزرگه !

. هيس . . . ! بَسه ! اسمِ خدا رو نيار ! نميخوادم ديگه اصلا كاري به كارم داشته باشي ! زندگيِ خودمه ، هر جور هس به خودم مربوطه !

 

 

 

* بگذار همه بدانند چه قدر دلم می‌خواست روی شانه‌های تو به خواب روم ! تو آرام بلند شدی ٬ دست‌هايم را از هم گشودی ٬ موهای پريشانم را شانه زدی . . . ! حالا اين دخترک کوچک که مدام تو را می‌خواهد خسته‌ام کرده است ! او حرف‌های مرا نمی‌فهمد ! بيا و برايش بگو که ديگر باز نخواهی گشت . . . !

 

 

پ.ن 1 : همه چيز داره خوب پيش ميره ، خيلي خوب ! ولي نه ! آخرِ ترم داره مياد و من هيچ كاري نكردم ! كلي كار دارم ! واااااااااااااااااااااااي !

پ.ن 2 : دو شب پيشا اولين بارونِ پاييزي اومــــــــــــــــــــــــــد ! كم بودا ، ولي بارون بود هر چي بود !

پ.ن 3 : حتي بلد نيستم خودمو گول بزنم !!!

پ.ن 4 : ديگه نميتونم بمونم اينجا ! هوا نيست . . . دارم خفه ميشم اينجا ! تحملشون سخت شده !

پ.ن 5 : كسي ميدونه چرا يهو همه چيز قاطي پاتي شد ؟! اونم به اين داغوني !!

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در شنبه 3 آذر1386 و ساعت 11:3 بعد از ظهر  
 نقطه . . . سر خط !

گوشام درازه ؟! گوشام مخملیه ؟! شایدم دُم دارم و خودم خبر ندارم ! نكنه همش در حالِ عرعر كردنم ! غذام یونجست ؟! یعنی اینقدِ خَرَم ؟!

مردم چی فكر كردن پیشِ خودشون ؟! حالا چون سادَم ! چون خِنگم ! چون دیوونَم ! باید اینجوری كنن باهام ؟! چقدر دنیا نامرد شده ! چقدر آدما بی معرفت شدن !

چرا اینجور شد ؟! چرا زندگیم اینطوری شد ؟! منی كه همه حسرتِ زندگی و شادیم رو میخوردن شدم یه مرده ی متحرك كه یه نقاب زده رو صورتش كه فقط بخنده و هیچكس باخبر نشه از دلش ! از خنده های الكی خودم بدم میاد ! از آدمایی كه هیچكدوم منو واسه خودم نمیخوان بدم میاد ! چرا درست همون لحظه ای كه فكر میكنی همه چیز درست شده ، درست همون لحظه ای كه فكر میكنی خوشبخت ترین آدمِ روی زمینی ، یهو همه چیز میریزه بهَم ؟!

مگه من آدم نیستم ؟! مگه من توی این دنیای مرده شوری زندگی نمیكنم ! مگه هر چی دادی و ندادی نگفتم شُكر ؟! اینقد گناهكارم كه گَند زدی به زندگیم ؟! هر روز یه اتفاقِ تازه ! یه حرفِ جدید ، یه برنامه ی نو ! بسه دیگه ! خسته شدم ! دست از سرم بردار ! من فقط 18 سالَمه ! میفهمی ؟! اعصابم به فاك رفته ! دلم به فاك رفته ! زندگیمو به فاك دادی ! میفهمی یا نه ؟!

كی بود این همه مدت ، روز و شب ، میومد واست گریه میكرد ! عَر میزد ! شمع روشن میكرد ! خدایی بینِ اون همه ملت كی اندازه ی من بهت التماس كرد و واست اشك ریخت و به پات افتاد ؟! چرا نامردی كردی و سرِ قول و قرارِت نموندی ؟! هان ؟! دِ جوابمو بده ! بگو واسه چی یه آدمِ امیدوارو ناامید كردی ! من منتظرِ خبرِ خوش بودم بعد از این همه مدت ! این بود خبرِ خوشت ؟! بابا دس مریزاد ! ای ول ! دمِت گرم ! حال دادی بهم اساسی ! چقدر با معرفتی تو !!!

بیش بینیم با !!!!

دارم میتركم ! دارم منفجر میشم ! نابود شدم ، از بین رفتم زیرِ بارِ این همه مشكل كه واسم به وجود اوردی ! مگه من ازت چی خواستم ؟! حقم توی این دنیای به این بزرگی نبود اون چیزی رو كه میخوام بهم بدی ؟! نباید یه ذره از خوشی دنیاتو بچشم ؟! تلاش كردنم رو نديدي ؟! دست و پا زدنم و نديدي ؟! نديدي دست به هر كاری زدم ؟! كور بودي كه ببيني واسه به ثمر رسوندنِ درختم از جونم مايه گذاشتم ! بد كردي باهام . . .

میدونی من تو این مدت چی كشیدم ؟! مُردم و زنده شدم ! میدونی شدم مثلِ این زنای بیوه ی 30،35 ساله !!! واسه چی ؟! واسه كی ؟! چرا ؟! میخوای بهت بگم چرا ؟! الان میگم بهت !

چون تویی كه اون بالا نشستی هیچوقت نخواستی من خوش باشم ! تا میومدم یه نقطه خوشی رو تجربه كنم گَند میزدی به همه چیز ! عیب نداره ! هیچ اشكالی نداره ! دیگه نمیمونم اینجا كه بخوای اینقدر عذابم بدی ! من كه قرارِ عذاب بكشم ، اون دنیا رو انتخاب میكنم ! اونجا هر كاری خواستی باهام بكن ! هر كاریییییییییییییی !

 

خستَم . . . خسته ی خسته . . . از دنیا ، از آدما ، از دروغ ، از همه چی بدم میاد !

از همه متنفرم ! از همه خستَم ! از همه دلم گرفته ! از همه چیز و همه كس !

فقط . . . دلم . . . شنیدنِ یه صدا رو لازم داره . . . احتیاج داره به آروم شدن . . . احتیاج داره به نوازشای كسی كه هر وقت خواستِش نبودش ! (الانم که رفته !) ولی هر وقت خواسته بودم !

هیچوقت نبودی . . . همیشه وقتی نیازت داشتم تنهام گذاشتی . . . ولی من هر وقت خواستی كنارت بودم ، هر روزی ، هر ساعتی ، هر وقت خواستی بودم ! ولی اين بارم همه چيز تموم شد . . . دوباره تنهاتر از هميشه شدم ! دوباره شدم اون متيني كه خودمم ازش بدم ميومد ! متيني كه فقط ميخواد غصه هاشو قايم كنه ، حالا هر جوري كه هست . . . هر جوري كه هست ميخواد تنهاييشو پر كنه ، هر جوري . . . !

 

 

پ.ن 1 : سرم درد ميكنه ! به حدِ انفجار رسيده !

پ.ن 2 : كاش ميشد يه كم از اين سادگيم كم ميشد و به عقلم اضافه ميشد ! البته الان ديگه مهم نيست ! اصلا مهم نيست !

پ.ن 3 : جديدا هر كي هر غلطي ميكنه ميندازه گردنِ من ! ببين چقدر مظلوم و بي صدام من !!!!! (الهــــــــــــــــــــي !)

پ.ن 4 : تموم شد ! به همين سادگي ، به همين راحتي . . .

پ.ن 5 : هيچوقت ، هيچ چيز اون جوري كه ميخواي پيش نميره . . . هيچوقت . . . !

پ.ن 6 : هنوز سرم ميدرده !!

 

 

آرزوي دست نيافتني . . . !

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در شنبه 26 آبان1386 و ساعت 2:49 قبل از ظهر  
 بمون . . . تو فقط بمون . . . !

از اون شبي كه رفتم اون دنيا و برگشتم !

از اون شبي كه قول دادم تا آخرِ هفته سالِم بمونم !

از اون شبي كه اون حرفا رو گفتم !

از اون شبي كه اون حرفا رو گفت !

از اون شبي كه همه ي خونواده فهميدن خيلي چيزا رو !

از اون شبي كه بينِ زنده بودن و مرگ داشتم دست و پا ميزدم و فقط 1 اسم رو صدا ميزدم !

از اون شبي كه فهميدم تا چند روزِ ديگه همه چي مشخص ميشه !

از اون شبي كه فهميدم يه قلبِ خوشكل و مهربون قرارِ بره زيرِ تيغِ جراحي . . .

از اون شب ، كارم فقط دعاست . . . دست به دامنِ خدا شدم ، دارم التماسش ميكنم ! ميدونم صحيح و سالم مياد ! ولي ميخوام بياد پيشم . . . دست به دامنِ خدا شدم واسه اينكه صحيح و سالم برگرده پيشِ من ! مني كه اين دفعه اگه بِره ! رفتنم اون دنيا صد در صد ميشه ! جرئتم زياد شده !

ميدونم ، تك ستاره ي آسمونم صحيح و سالم ، با يه قلبِ سالم مياد و همه ي سالاي عمرش قلبِ خوشكلش تند تند ميزنه . . .

اميد دارم به بودنش ، موندش و داشتنش . . .

شمعهايي كه روشن ميكنم هر روز واسه سلامتيته ، واسه رسيدنِ ! ميدونم خدا ، جوابِ دعاها و التماسا و اشكام رو ميده . . .

چون ميگن خدا خيلي بزرگِ . . . . .

تا چهارشنبه ميميرم و زنده ميشم . . . ! تا برگردي ! تا صداتو بشنوم ! از بي خبري داغون ميشم ! ولي صبر ميكنم ! صبر ، صبر ، صبر . . . .

خدا ، دوباره بازگشته ام  رو از تو ميخوام ! صحيح و سالم ، واسه هميشه . . .

 

 

پ.ن 1 : فردا بستري ميشي بيمارستان و من تا روزي كه عمل شي و تا روزي كه يه خبري ازت بهم برسه م ي م ي ر م !

پ.ن 2 : لاكام رو پاك كردم !!!

پ.ن 3 : من منتظرتما ! زود بيا پيشم كه دلم ديگه طاقت نداره . . . !

پ.ن 4 : همه چيز خوب پيش ميره ، به اميدِ خدا . . .

پ.ن 5 : چَشم ! دخترِ خوبي ميمونم تا بياي !

پ.ن 6 : خدا ! كمك كن . . . مثلِ هميشه . . .

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در یکشنبه 13 آبان1386 و ساعت 11:53 بعد از ظهر 
 یه کمی حرف دل !

ديگه هيچكس رو نمي بينم ، جز 1 نفر . . . !

هيچ چيز و هيچكس واسم مهم نيست ، جز 1 نفر . . . !

هيچي به چشمم نمياد ، جز 1 نفر . . . !

حوصله ي هيچ چيز و هيچ كس رو ندارم ، جز 1 نفر . . . !

 

حالم خوب نيست ! فقط بايد بياي و ببيني به چه روزي افتادم !

با اينكه بعد از 9 ماه و 4 روز اومد ! با اينكه كم بود ، با اينكه نتونستم اصلا حرفي بزنم ، نتونستم درست نگاش كنم ، ولي قدِ يه دنيا خوشحال شدم ، قدِ يه دنيا گفتم خدا جونم ممنونتم . . . . . پس چرا الان اينجورم ؟! چرا اينقدر داغونم ؟! چِم شده ! چرا اينطور شدم آخه ؟! بخدا من اينجور نبودم . . .

اين روزا همش منتظرم . . . چشمم به گوشيِ ! همش منتظرِ يه خبرم ، يه تماس ، يه ملاقات ! واي ، واي ، واي ! ديوونه شدم به مولا !

چقدر خودخواهم من ! ميخوام همش پيشم باشه ! مالِ خودم باشه ، دوست دارم لحظه لحظه ي عمرم كنارش باشم و تمومِ جونمو نثارش كنم !

آره بابا ! اعتراف ميكنم كه عاشقم ! عاشقِ عاشق . . . دوسِش دارم بدونِ تا ! تا حالا هم همه چيز رو تحمل كردم ، از اين به بعدم تحمل ميكنم ! به هيچ كسي هم هيچ ربطي نداره كه من هنوز بعد از اين همه مدت ، بعد از اين همه اتفاق دوسِش دارم بيشتر از اون چيزي كه فكرشو ميكنه !

هنوزم منتظرم . . . انتظاري كه ميدونم نتيجه داره ! چون جوابِ انتظارايي كه كشيدم رو گرفتم ! فقط نميدونم تهِ اين قصه ي قشنگ ، چيزي از متين ميمونه يا نه !

 

 

 

پ.ن 1 : آنقدر آرزوهايم را به گور برده ام ، كه ديگر جايي براي جسدم نيست !!!

پ.ن 2 : چقدر اشكاي من زيادن ! معلوم نيست كِي ميخوان تمام بشن !

پ.ن 3 : حوصله ي هيچ كس و هيچ چيز و هيچ جا رو ندارم ! همش در حالِ راه رفتنم و منتظرِ شنيدنِ 1 صدا !

پ.ن 4 : نقشم تويِ زندگيِ كسي كه مي پرستمش رو هنوز بعد از اين همه مدت نميدونم !

پ.ن 5 : اگه مهمم ، اگه ارزش دارم ، چرا اينجور ميكنه ؟! چرا اينجور ميشه ؟! خسته شدم از بس الكي خنديدم و توي خواب و رويا دستاشو گرفتم و بوسيدم !

پ.ن 6 : احتياجت دارم . . . همين الان ، توي همين لحظه ، دلم داره فريادت ميزنه ! كجايي تو ؟! هیچوقت وقتی خواستمت نبودی ! كاش حالا بودي . . . . چه بي تابانه ميخواهمت ، اي دوريت آزمونِ تلخِ زنده به گوري . . . . . .

پ.ن 7 : دلم بارون و سکوت رو میخواد ! ولی هر چی میخواد با تو میخواد . . . . . . . . . . .

 

الماسِ من ! تك ستاره ي آسمانم ، برايِ داشتنت همه چيز را به جان ميخرم ! برايِ ماندنت تلاش خواهم كرد و برايِ حِس كردنِ گرمايِ وجودت لحظه شماري ميكنم . . . !

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در جمعه 4 آبان1386 و ساعت 11:48 بعد از ظهر 
 

من روز خویش را با آفتاب روی تو ، کز مشرق خیال دمیده است آغاز می کنم !

من با تو می نویسم و می خوانم !

من با تو راه می روم و حرف می زنم !

وز شوق این محال : که دستم به دست توست !

من ، جای راه رفتن ، پرواز می کنم !

آن لحظه ها که مات در انزوای خویش یا درمیان جمع خاموش می نشینم :

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم !

گاهی میان مردم ، در ازدحام شهر

غیر از تو هرچه هست فراموش می کنم . . .

 

 

 

 

انتظار سخت است . . . آن هم برای کسی که با تمامِ وجود مزه ی تلخِ انتظار را چشیده !

و منتظر . . .

انسانی که تا برای رسیدن به لحظه ی موعود سختی ها و پستی و بلندی های زیادی را تحمل میکند !

و امید . . .

تنها دارایی منتظر است برای تحمل کردنِ انتظار . . .

و شاید دقیقا همان لحظه ای که برای آمدنش خیلی چیزها را به جان خریدی تو دیگر نباشی ، يا . . . !

 

 

 

 

میشود

برگ آخر دفتر تقدیرم را برایم بخوانی خدا !

می خواهم ببینم آخر داستان چه می شود . . . !

 

 

 

 

پ.ن 1 : دل و ذهنِت که پر باشه از یه نفر دیگه هیچ کاری نمیتونی بکنی !

پ.ن 2 : میخواستم باشی سنگ صبورم . . . . !

پ.ن 3 : به شماها چه من دارم چیکار میکنم ! زندگی خودمِ دوست دارم هر کاری دلم میخواد بکنم !

پ.ن 4 : دلم یه جای امن و یه جفت دستِ محکم و قوی میخواد که دیگه از هیچی نترسم . . . حتی از ، از دست دادنِ دوباره بازگشته ام !!!

پ.ن 5 : تلاش کردن واسه به ثمر رسوندنِ یه درخت به امید اینکه یه روز زیرِ سایش بشینی و لذت ببری خیلی سخته ، ولی شیرینه ! سختیش اونجاست که یهو یه طوفان بیاد و درختتو از ریشه در بیاره ! دعا کن اون طوفانِ نیاد ! هیچوقت . . .

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در یکشنبه 29 مهر1386 و ساعت 2:39 بعد از ظهر  
 سراب . . .

هیچ گاه نیامده بود كه حالا بخواهد برود

و من را در حسرت از دست دادنش بگذارد

آن خیالی بوده كه من می پنداشتم او را در كنار خود دارم

حال میابم كه توهم و سرابی بیش نبوده

و من خود را داشتم بیهوده در سراب غرق می كردم

اما لحظه ی تلخ خستگی من كه ایستادم از خستگی

خواستم كه گوش كنم صدای امواج دریایی را كه به دنبالش در حركتم

تا با شنیدن آن جانی دوباره بگیرم برای ادامه ی راه . . .

اما هر چه دقت كردم صدای موجی در كار نبود

آن لحظه بود كه فهمیدم دریای من سراب بوده

و من هم به دنبال سراب بودم !

نگاهم به پشت سر می افتد،

زندگیِ سوخته ی خود را میبینم از پیِ سراب رفتن

كه آتش گرفته عمر من و خاطرات تو كه هیزم این آتش است

و تمامشان از نگاهم رد میشوند و می بینم كه چگونه سراب ساختم . . .

 

آری،گرمای سوزان عشق پوشالی تو

زندگی بهاری و سبز من را كویر وبیابان كرد

و دریای مواج و خروشان من را به سرابی پوچ تبدیل كرد

و چه ساده سوخت عمر من

تو سراب بودی ، سراب . . .

 

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در دوشنبه 23 مهر1386 و ساعت 0:56 قبل از ظهر  
 آشِ نخورده و دهنِ سوخته !

تا حالا شده همه یه جورِ دیگه نگات کنن ؟! شده بهت بگن واقعا تو این کارو کردی ؟! توام هر چی فکر میکنی اصلا یادت نمیاد که اون کاری رو که اینا میگن کرده باشی ! هر روز یکی باهات تماس بگیره و بگه دیوونه ! این خر بازی چی بود ؟! چرا اینکارو کردی آخه الاغ ؟! توام مات و مبهوت میمونی و هر چی فکر میکنی یادت نمیاد ! بعدش به این نتیجه میرسی که احتمالا آلزایمر گرفتی !

شده تا حالا یکی زنگ بزنه بهت و بخواد با دوستت حرف بزنه ! بعد از تموم شدنِ حرفاش دوستت یکی بزنه رو پیشونیش بگه خره بدبخت شدی ! توام میمونی هاج و واج که چه خبره ! بعد دوستت میشینه گریه میکنه که چقدر بهت گفتم این کارو نکن ! اینم آخرش ! میدونی یعنی چی ؟! آبرو نموند واست دیگه ! توام هِی داری فکر میکنی که چیکار کردی که آبرو نمونده واست !

شده تا حالا به خاطرِ نه گفتن به کسی که ادعای با شخصیتی و با معرفتیش میشه زندگیت بره رو به تباهی ؟! شده تنها باشی و هر جا میشینی بهت بگن راسته که با فلانی که همسن بچته هستی ؟! راسته با اونی که همسنِ باباته رو هم ریختی ؟!

توام هیچی نمیگی و فقط هِی داری فکر میکنی که اینایی که میگن واقعا راسته ؟! یعنی آلزایمر گرفتی و خبر نداشتی !

تا حالا شده روزه باشی و دهنت بسوزه ! هیچ غلطی نکرده باشی و همه بهت بگن غلط کردی !

 

پ.ن 1 : اینقدر خاطره داریم که گویی قدِ یک قرنِ !!!!

پ.ن 2 : هر چی فکر میکنم میبینم همه حرفایی که اینا میزنن دروغِ ! حالا چرا نشستن پشتِ سرم این هوا حرف زدنو باید از خودشون بپرسی ! مهم نیست واسم حرفِ بقیه ! اصلا !

پ.ن 3 : چرا بارون نمیاد خوب ؟!!

پ.ن 4 : اصلا حسِ دانشگاه و کلاس و این بچه های از دماغِ فیل افتاده که همشون یکی یه چسب رو بینیشونِ رو ندارم !

پ.ن 5 : يکي دو روز ديگه ميام،اينجا ميترکونم از بس ذوق ميکنم ! آخه قرارِ اتفاقی که 10 ماه منتظرش بودم بيفته !

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 11:48 بعد از ظهر  
 پاییز

دوازده روزِ از پاييز گذشت و هنوز بوی پاییز به مشامم نخورده !

چشمانم رو به آسمان و منتظرِ اولین بارانِ پاییزیست و پاهايم منتظرِ ریختنِ برگِ درختان و گوشهايم منتظرِ شنیدنِ خش خشِ برگهای رنگارنگ . . .

پاییز را دوست دارم . . . برایم تلفیقیست از سه فصل دیگرِ سال ! همیشه پاییز یک حال و هوای دیگر داشتم،راه رفتن و نوازشِ صورتم با بادِ پاییزی برایم لذت بخش است . . . صدای ناله ی برگها که زیرِ پاهایم خرد میشوند و گوشم را قلقلک میدهد برايم دلنشين است . . . !

آسمانِ پاییز همیشه برایم زیباترین بوده . . .دلم برای آسمانِ هميشه ابری و بارانهایش لَک زده !

پاییز برایم یادآور لحظاتیست که هیچگاه دیگر باز نمیگردند . . . لحظاتی که تا عمر دارم در گوشه ی ذهنم خواهند ماند . . .

عاشقِ پاییزم،هیچگاه اینجا پاییز را آنطور که باید لمس نکردم،ولی حال و هوای پاییزی را با هیچ چیز در این دنیا عوض نمیکنم . . .

راه رفتنِ زیرِ نورِ ماهی که در آسمان خودنمایی میکند در شبهای پاییز بیشتر از هر شبِ دیگری لذت بخش است . . .

78 روز بیشتر باقی نمانده از پاییزِ زیبایم . . . باید قدرش را بدانم . . .

پاييز طلايیِ من خوش آمدی،فقط هوایِ دلم را داشته باش که بعد از مدتها ابری نشود ! اگر هم شد زيرِ باران . . . مثلِ پاييزِ قبلی روی نيمکت زيرِ درختِ بيدِِ آن خيابانِ هميشه تاريک و پر درخت . . . ! تنهایِ تنها . . .

 

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 3:41 قبل از ظهر  
  . . . . . . . . . . !

داری چی کار میکنی باهام ؟! امتحانِ ؟! مسابقست ؟! بازیه ؟! چیه ؟!

میخوای چی کار کنی ! هر روز یه اتفاقِ تازه ! حسرتِ یه روزِ بدونِ اتفاق و خیلی معمولی به دِلم مونده ! هر روز اضطراب و دلشوره ! تا کِی میخوای اِدامش بدی آخه ؟! که چی بشه مثلا ؟! که میخوای ببینی من می بازم یا تو ؟! دِ آخه لامَصب چرا میای سراغِ ضعیفتر و کوچیکتر از خودت ! راست میگی برو سراغِ یکی که مِثِ خودت باشه ! زورِ و عقل و فهمش مثِ خودت باشه ! چرا تا کم میاری و حوصِلت سر میره زِرتی واسه من یه چی میندازی !!

تا کِی میخوای دستام یخ باشه و دِلم مثه سیر و سرکه بجوشه که الانه یه اتفاقی بیفته ! تا کِی ؟! خوشِت میاد ؟! شُدم واست مثه عروسکِ خیمه شب بازی ! هر کاری بخوای باهاش میکنی ! بابا این عروسکِ خیمه شب بازیم واسه خودِش دل داره ! تا کِی میخوای اذیتش کنی ؟! جوابِ بقیه رو چی میخوای بدی ؟! اصلا چرا نمیری ماشین بازی کنی و گیر دادی به این عروسکِ بی زبون ! دست از سرش بردار ! بذار کنارِ بقیه ی عروسکا راحت زندگیشو کنه ! آخه من چه گناهی کردم که باید تو عروسک گردونم باشی ؟! چرا دست از سرم بر نمیداری ؟!

ببین بازیهای بزرگم این همه مرحله ندارن ! هر وقت هم فکر میکنم رسیدم به آخرین مرحله میخورم به یه مرحله جدید ! نمیخوام ادامه بدم بازی رو ! بسه دیگه !

تا کِی میخوای اینجور ادامه بدی ؟! آخه بی انصاف خستَم کردی ! خسته شدم از بس به مرحله های جدید برخوردم ! لااقل بذار یکیو کامل تموم کنم بعد یه مرحله دیگه اضافه کن ! سرگیجه گرفتم تو این مرحله های جورواجور !

ببین ! بی انصافِ لاموروَت !! نمیدونم تا کِی میخوای اینجوری ادامه بدی ! هر چی فکر میکنم که چه گناهِ کبیره ای مرتکب شدم که داری اینجور بازیم میدی بیشتر خنگ میشم ! لااقل چند تا از رمزای مراحلتو بده تا راحت تر بازی رو ادامه بدم ! جونِ منم دیگه مرحله اضافه نکن ! من هنوز تو مرحله اول موندم !

 

 

 

پ.ن 1 : امروز پیدات کردم ! بينِ اين همه شلوغی و سردرگمی گُمِت کرده بودم ! ولی کاش گُم شده ميموندی !

پ.ن 2 : هر کس جای من بود،الان اینجا نبود که ! روی تخت،توی یکی از تیمارستانهای همدان بود !

پ.ن 3 : فکر کن ! چی از جونم میخواد ؟! به مولا اگه بدونم ! دیگه جونی نمونده بابا !

پ.ن 4 : یه هنرِ جدید پیدا کردم ! دل شکستن !

پ.ن 5 : ببين متين ! من مار خوردم که افعی شدم ! حرفِ جالبی بود به نوبه ی خودش !!!!

پ.ن 6 : هميشه وقتی بايد سنگ بندازی جلو پام ننداختی ! ولي وقتی بايد بی خيالم باشی و بذاری راهمو برم زِرتی يه سنگِ 1 تُنی انداختی جلو پام ! مشکل داری توام !

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در شنبه 7 مهر1386 و ساعت 3:33 قبل از ظهر 
 حسِ بی خوابی !

تا حالا حسِ کسی رو داشتی که توی یه اتاق گیر کرده که نه در داره نه پنجره ! بعد هِی خودشو میکوبونه به دیوارو هِی داد میزنه ولی هیشکی صداشو نمیشنوه !

 

یا حسِ یه آدمی که اصلا تشنش نیست ولی اونقدر آب میخوره و میخوره و میخوره تا باد میکنه و یه جای شکمش سوراخ میشه و همه ی آبا میریزه بیرون و تو خالی میشه !

 

یا مثلا حسِ یه گاوی که سینه هاش پر شده از شیر و منتظرِ یکی بیاد بدوشش ولی اینقد هیشکی سراغش نمیاد تا خودش مجبور بشه همه شیرشو بخوره ! چجوريشو از خودش بپرس دقيقتر جوابتو ميده !

 

یا مثلا حسِ یه قوطی رانی پرتقال که اولش که پُرِ خیلی خوب و دوست داشتنی و دو دستی میچسبیش ولی وقتی خالی شد با دو تا دستش لهش میکنی و میندازیش دور !

 

 

یا مثلا تا حالا حسِ یه زنبورِ نرو داشتی که ملکه بهش میگه سه سطل عسل میاری اگه نیوردی جفت بی جفت ! بعد طفلی با کلی زحمت و خونِ دل عسلا رو جمع میکنه و یهویی تو راه که داره میاد چشش میخوره به یه زنبورِ ماده و با مُخ میخوره به درخت و جهنم از خودش که له شده ! عسلایی که با خون دل جمع کرده پخش زمین میشن ! (ميخواست هيز بازي در نياره)

 

یا تا حالا حسِ اون بابایی رو داشتی که با اعتماد به نفسِ هر چه تمامتر وسطِ خیابون جلو کلِ ملت شلوارشو میکشه پایین و خودشو راحت میکنه و بعد ميگه آخيـــــــــــــــــش ؟!

 

یا مثلا حسِ کسی رو داشتی که توی گرمای 70 درجه زیرِ آفتاب با بارونی و چکمه و کلاهِ پشمی و شالگردن میره بیرون و جالبش اینه که اصلا غر نمیزنه که هوا گرمه !

 

یا مثلا حسِ اون موشی که با ذوق و شوق میاد واسه نومزدش پنیر ببره یهو گیر میکنه تو تله و تق ! میکشنش !

 

تا حالا حسِ کسی رو داشتی که تا ساعتِ 6:58 بیداره و هِی چرت و پرت میگه واسه خودش ! یهو یادش میاد که ساعتِ 7 سخنرانی داره و هنوز متنش آماده نیست !

 

تا حالا اصلا حِس داشتی تو عمرت ؟! یا حسِ اون آدمی رو داشتی که تو زندگیش هیچی رو حس نکرد ولی همیشه میگفت من خیلی با احساسم ! وقتی مُرد فهمیدن فقط حواسِ پنج گانش مشکل داشت و اونا حس میکردن هیچی حس نمیکنه !

 

عجب چیزی خوبیه این حس هاااا !

 

 

پ.ن 1 : خوب عاقبتِ بی خوابی چیزی بهتر از این نیست دیگه !

پ.ن 2 : خدا رحمت کند پدر و مادر مخابرات را که نگذاشت حسرتِ موبایل به دلِ بچه هامان بماند ! الهی آمین ! (هر روز يه سيم کارتِ جديد ! سيم کارتِ پيام رسان (!) )

پ.ن 3 : قبلنا وقتی استرس داشتم انگشتام یخ میزد ! ولی حالا یه مدتِ الکی الکی دستام یخِ !

پ.ن 4 : امروز اولین غذای کاملِ عمرمو پختم ! برنج و قیمه ! با ذوقِ و شوق سرِ میز داشتم میخوردم که بابا گفت به به حالا وقتشه که دیگه شوهرت بدم و غذا رو کفتمون کرد و ديگه هيچی از گلومون نرفت پايين که نرفت ! (خدایی غذایی پختما)

پ.ن 5 : الان حسِ همه اونایی که گفتمو دارما + حسِ یه موجودی که میدونه اگه بره دیگه نمیاد،اگه هم نره نمیتونه بمونه ! مونده چی کار کنه !

پ.ن 6 : اينجا مالِ خودمه پس هر چي دوست دارم مينويسم ! ميخوای بخون،ميخوای نخون ! او.کی ؟!

پ.ن 7 : 176 روز مونده تا عيد !

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در سه شنبه 3 مهر1386 و ساعت 5:32 قبل از ظهر 
 فقيـــــــــــــر

همه میگن به فلانی کمک کن،بیچاره فقیرِ،نونِ شب نداره،زن و بچش گرسنن، سقفِ خونشون نم میده،نوزادشون مریضه،بچه هاش آرزوی یه آبنبات به دلشون مونده !

کمک میکنم بهش ولی به قولِ یکی از بچه ها عجب دل گندَن این فقیر فقرا !

کاش یه خرده عقل و شعور داشتن ! آخه بگو تویی که توی نونِ خودت موندی چرا بچه دار میشی ؟! آخه همه چی که رفع کردنِ نیازِ جنسی نیست ! حالا اگه نیازه و اسلام گفته و چمیدونم از این چیزا لااقل بچه دار نشو !!

تویی که نمیتونی جلو چند قطره رو بگیری چطور میخوای بچه هاتو کنترل کنی آخه ؟!

 

واقعا متاسفم ! نمیدونم گناهِ این بچه ای که به خاطرِ هوس و لذتِ چند دقیقه ای بابا ننه به دنیا اومده چیه ؟! باید جورِ نداری خونوادشو بکشه !

طفلی بچه های این فقیر فقرا ! کاش یه ذره عقل توی کله ی بابا ننَش بود،شاید اونوقت اینجوری عذاب نميکشيدن و حسرتِ نداشتنها رو نميخوردن !

 

 

پ.ن 1 : بدترین صحنه تو زندگیم اینه که بچه های کوچیکو میبینم که توی گرما دارن یا سرِ چهارراه روزنامه میفروشن،یا آویزونِ آدما میشن که یه دعا ازشون بخره و اون آدمِ پرتش میکنه اونور !

پ.ن 2 : به استخاره اعتقاد داری ؟! اگه بد بیاد واقعا اون کارو انجام نمیدی ؟!

 

قابل توجهِ دُکی !

وبلاگِت باز نمیشه که نمیشه که نمیشه ! چی کارِش کردی هاااااااااااا ؟!

دهنَم سرویس شد و وبلاگِ جنابعالی باز نشد !

وبلاگ باز کن نداری احیانا ؟!

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در یکشنبه 1 مهر1386 و ساعت 3:50 قبل از ظهر  
 

چقدر بی معرفت شدم من نسبت به این وبلاگِ عزیزم ! دیر به دیر میام ، وقتی هم که میام یه چرت و پرتی می نویسم و میرم ! چرا اینجور شدم ؟! شاید خسته شدم ازش ! وای نه ! من دوسش دارم،خیلی زیادم دوسش دارم ولی خوب یه مدته بی معرفت شدم که اونم عیب نداره،درست میشه !!

 

*دقیقا از امروز تا خودِ عید لحظه شماری میکنم،چون قرارِ بزرگترین سوپرایزِ زندگیم اتفاق بیفته واااااااااااااااااااای کِی عید میاد ؟!

 

*هر چی فحش و ناسزاست به این دانشگاهِ آزادِ اسلامی واحد اهواز (!) بگی کم گفتی ! خیلی نفهمن بخدا ! از اون رئیسش تا خَدَمَشون !

 

*دیروز طی بحثی که با پدرِ محترمه داشتیم،ساعتِ 2:16 ظهر در اوجِ گرما زدیم بیرون از خانه و با هزار جور آدم دهان به دهان شدیم و کلی دویدیم و در رفتیم و سنگ پرت کردیم و متلک خوردیم و نیمه شب (11:53) هم با شجاعتِ تمام و پررو پررو کلید انداختیم و واردِ خانه شدیم و منتظرِ داد و بیداد ! ولی طبقِ معمول،هیچکس نبود بگوید دختر کدام قبرستانی بودی . . . . . . !

 

*مصرفِ اس ام اسم رو به طرزِ وحشیانه ای پایین اوردم،استخونای انگشتِ شصتم درد میکنن !!

 

*خاله و مامان و آجی و خلاصه همه افتادن به جونِ من که تا سالِ دیگه باید عقد کرده باشی ! مثلِ این پسرا هست که ماماناشون عکسِ دختر نشونشون میده ! منم هِی مامانم میگه فلانی میخواد بیاد خواستگاری،بگم بیاد ؟! بابا مگه چی کارتون دارم من ! وووووی ! آخه کدوم ابلهی میاد منو میگیره ! کی حاضرِ خودشو بدبخت کنه ؟! داوطلب نداریم ؟!

 

*از مراسمِ خواستگاری و نگاههایی که همه به سمتِ منِ متنفرم ! بابا من همش 18 سالمه ! شوهر واسه چیمه !

 

*طرزِ تهیه ی سبزی پلو رو یاد گرفتم،ولی هنوز درست نکردم ! فعلا دستورِ پختش رو واردِ مخم کردم ! (قابلِ توجهِ دُکی)

 

*چقدر کادوی تولد دادم و باید بدم ! وااااااای ! آدم دوست زیاد داشته باشه همینه دیگه ! هِی باید کادو بده !

 

*پس از مدتهای متمادی پستی بدونِ پ.ن !

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در سه شنبه 27 شهریور1386 و ساعت 2:14 قبل از ظهر  
 

هراس های بیهوده ، تا بوده،همین بوده . . .

فرزندهای مشروع . . .

شرع ، قانون و تباهی . . . پوچی . . . بیهودگی !

و

عمر می رسد به سی ، پنجاه ، هفتاد . . .

و

حاصل . . .

چند فرزند و چندین نواده !

و

این است ضمانتِ زندگی . . . !

 

 

پ.ن 1 : دیدی جدیدا مردم چقدر نفهم شدن ؟!

پ.ن 2 : همه به تکاپو افتادن منو شوهر بدن ! چه هیزمِ تری بهشون فروختم نمیدونم والا ! من که عمرا اگه خر شم ! بذار اینا هِی زور بزنن !

پ.ن 3 : این تابستون اینقدِ شیطونی و فضولی کردم و اینقد کله شق بازی در اوردم که نگوووووووووو !

پ.ن 4 : تو نمیدونی با جوشای ناشی از استرس چی کار میکنن ؟!

پ.ن 5 : به همتون سر ميزنم ! الان نميتونم اصلا ! بوس بوس بوس !

|+| نوشته شده توسط متیـــــن در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 0:24 قبل از ظهر  
 یادم تو را فراموش !

واسه فراموش کردن باید خیلی چیزا رو خط بزنی !

حتی پستِ وبلاگتو !

منم دارم فراموش میکنم !

مطمئنم میتونم !

.

.

.

.

.